![]() |
![]() |
|
| ناله ی تیشه به گوش دل شیرین میگفت که گذر بر سر فرهاد نکردی و گذشت ... |
|
چگونه خاک نفس میکشد؟
بیاموزیم: شکوه رستن اینک طلوع فروردین گداخت آن همه برف دمید این همه گل شکفت این همه رنگ! زمین به ما آموخت: زپیش حادثه باید که پای پس نکشیم مگر کم از خاکیم؟ نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
برگ وباد باد، پیچید در ترانه برگ برگ، لرزید از بهانه باد هر کجابرگ خشک بود، افتاد باغ نالیدوگفت : باد، مباد! درشگفتم، گناه باد چه بود؟ برگ خشکیده بود، باد روبود باد هر گز نبود دشمن برگ مردن برگ دست باد نبود زندگی ذره ذره میکاهد خشک وپژمرده میکند چون برگ مرگ ناگاه میبرد چون باد زندگی کرده دشمنی، یا مرگ؟ برگ خشکم به ساختار وجود تا کی آن باد سرد سر برسد تو هم ای دوستذره ذره مکش تا نخواهم که زودتر برسد....! مرحوم استاد فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟
این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست؟ سلام.امیدوارم که حال همه شما عزیزان خوب باشه . با عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ایام سوگواری امام حسین(ع)ویاران با وفای آن حضرت. شرمنده از این که بد قولی کردم و دیر آپ کردم.با اون دلهای بزرگتون منو ببخشید.واسه یاد آوری برای بعضی از دوستان باید بگم که این وبلاگ امانت دست من هست تا دوباره شیرین خانم نوشتن وب رو شروع کنن. اینم تقدیم به شما روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.
سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد ؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم !
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد !
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد !
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت :
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل میآوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند .
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
مژده وصل تو کو،کز سر جان برخیزم طایرقدسم واز دام جهان برخیزم بولای توکه گر،بنده خویشم خوا نی ازسرخواجگی کون ومکان برخیزم یارب ازابرهدایت، برسان بارانی پیشترزانکه چوگردی زمیان برخیزمبرسرتربت من با می و مطرب بنشین تا ببویت زلحد،رقص کنان برخیزم خیزوبالابنمای ای بت شیرین حرکات کزسرجان وجهان،دست فشان برخیزم گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه زکنارتو جوان بر خیزم روزمرگم نفسی مهلت دیدار بده تا چو حافظ زسرجان وجهان برخیزم (حافظ) سلام امیدوارم حال همه شما عزیزان خوب باشه و روزگار رو با شادکامی بگذرونید. یه چند وقتی باید من رو، به جای شیرین خانم گل تحمل کنید.میدونم سخته ولی خواهشن تلاش خودتون رو بکنید. سعی میکنم پشیمون نشید ،اگر چه خیلی سخته جای خوبها رو پر کردن ولی با کمک شما عزیزان ، امیدوارم ممکن بشه . غزل بالا رو هم تقدیم میکنم به شیرین خانم عزیز،که امیدوارم بدونه چقدر، واسم قابل احترامه وعزیز.در ادامه براتون یکی از داستانهای کوتاه که نوشته خودم هست رو در نظر گرفتم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
و باز هم سلام
نشون بدم خیلی آرومم در حالیکه بیقراری و دلتنگی شب و روزم رو پر کرده . دیگه عادت کردم به اینکه شب تا صبح تو تاریکی و بدون نور سیمین بهبهانی بخونم یه وقت مامان نگران نشه از اینکه دخترش فقط روزی 4-3 ساعت میخوابه ! جلوش به جای همایون ، هایده گوش میکنم نگه دخترم افسردست ! دیگه عادت کردم به دورویی ، به خنده های الکی ، به گریه های شبونه یواشکی ، به اینکه کاری کنم مدیرمون ایمان منو بزنه تو سر بقیه بچه ها . . . فکر کنه من واقعا دخترخوبیم . بیچاره اگه منو بیرون مدرسه ببینه نمیشناسه . . . دیگه عادت کردم نشون بدم از خوندن کتابای بابام لذت میبرم در حالیکه در تمام مدتی که کتاباشو میخونم به این فکر میکنم که دیگه عادت کردم به اینکه موقع کنفرانس درس تاریخ طوری نشون بدم که از هیتلر بدم میاد در حالیکه من به اقتدار و دیگه عادت کردم اما به چه قیمتی ؟! به چه قیمتی عادت کردم به اینکه عشقمو قایم کنم نکنه کسی مجبورم کنه رهاش کنم ؟! به چه قیمتی عادت کردم به اینکه وقتی بابام میپرسه چه خبر؟ بگم بابا جون سلامتی همه چی رو به راهه . . . به چه قیمتی عادت کردم به دروغ گفتن و راستگو جلوه دادن ، به نفرت داشتن و نشون ندادن ، به غصه خورن و دم نزدن . . . دفترچه تلفنم پرشده از اسمای جورواجور ، پر شده از تلفن با کدای مختلف اما چه فایده ؟! تمام تمام کسایی که احساس میکنم میفهمن چی میگم سه نفرن که اونهام مدتهاست لابه لای صفحات درد آور دوری گم دیگه عادت کردم به ادای آدمای مهربون رو درآوردن ، به ژست آدم مؤدبا رو گرفتن ! دیگه عادت کردم به کثافت بودن ، به لجن بودن و بوی عطر دادن . . . پس مهم نیست . مهم نیست اگه مامان فکر میکنه من رفتم کلاس کنکور اما من ... مهم نیست اگه بابا تصور میکنه دخترش چون هرچی خواسته داشته الان خوشبخته خوشبخته ! مهم نیست اگه صدای گریه های منو هیچ کس نمیشنوه ، شعرامو هیچ کس نمیبینه ! مهم نیست اگه گیتارم یکساله دست نخورده گوشه اتاق کز کرده ! مهم نیست اگه عروسکام همشون بغض دارن ! مهم نیست اگه دلم براش تنگ میشه اما بهش نمیگم از ترس اینکه یه وقت بره تنهام بذاره ! مهم نیست اگه منتظره موقع خداحافظی منم بگم دوسش دارم ، منم سفارش کنم مواظب خودش باشه اما من ساکت مهم نیست اگه ترجیح میدم به جای قدم زدن باهاش رو برگای پائیزی تنهایی برم پارک و بازی بچه ها رو نگاه کنم ! مهم نیست ... مهم نیست ...
مهم اینه که من دیگه عادت کردم نفس بکشم اما زندگی نکنم !
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
حرف اول آدرس من آرشیو |
| همه اون چیزی که میتونستم بگم ... باور کنید !! |
اسفند نشین برکه تنهایی
به وامق ها بیاندیش که عذرا از پس ابرهای فراق تنهاست . همچون لیلی شب در بیکرانه مجنون غرق شو که رامین را شتاب وصلت ویس به صد شوق است در خوابهایت به گندمزار هدایت حوا برو و به آدم بگو که دوستش داری . اسفند نشین برکه تنهایی شیرین باش که فرهاد از تیشه زنی خسته ست . . . . . . . . |
| شیرین |
|
شیرین یک دوست |
| عزیزترین ها |
|
الهه سهراب جیران مهدی شریعتی عرفان کوشولو هادی محمد علی در جستجوی معنا سپیده رضا متین |
|
RSS
|