![]() |
![]() |
|
| ناله ی تیشه به گوش دل شیرین میگفت که گذر بر سر فرهاد نکردی و گذشت ... |
|
سلام . من برگشتم . دیر برگشتم اما برگشتم . تو این یکسال وب دست یکی از دوستام بود که بنا به دلایلی تو این یکسال اتفاقات زیادی افتاد ، بعضی هاش خوب ، خیلی هاشم بد . اما مهم اینه که این یکسال وای جاتون خالی روز ثبت نام به اندازه ده سال خندیدم . اول اینکه کلی تلاش کردم بابام معدل پیش گفت : پولای جیب من که گم میشد میرفت تو جیب فروشگاهای کتابای کمک درسی دیگه ؟ گفتم بله . گفت : شما به خاطر این فارغ التحصیلی خیره کننده از من ماشین هم میخوای دیگه ؟ گفتم بله . بقیه شو نمیتونم بگم چون به ساحت مقدس پدرا بی احترامی میشه . خب بالاخره پدرن دیگه ، بنده وارد سالن که شدیم من مقنعه مو کشیدم جلو ، نگام افتاد به ناخونام یادم افتاد نگرفتمشون ، با کلی برای گرفتن برگه ی انتخاب واحد فرستادنم گروه حقوق ، اینکه تو دفتر گروه پام گیر کرد به پایه ی میز و جالب اینجاست که اون آقا هم کلی پایه بود . پا به پای چرت و پرتای من میخندید . موقع خداحافظی نزدیکای ظهر بود که کارم تموم شد و برای گرفتن تائیدیه تحصیلی رفتم اتاق پست دانشگاه . وقتی فرمای به جای پول کیف پولم پر از تیکه های بسته چی توز موتوری بود ! تازه یادم افتاد دیشب که با داداش ۳ ساله م بانک بازی میکردیم من شده بودم مسئول بانک و علیرضا با یه کم این پا اون پا کردم ، یواش یواش داشت گریه م میگرفت که یهو بابام مثل قهرمان سریال زورو اومد تو ظهر که رسیدم خونه مامانم پرسید : خب شیرین ، دانشگاه چه طور بود ؟ فکر میکنین چی جوابش رو دادم ؟؟؟
من بازم از بابک عزیز تشکر میکنم و امیدوارم موفق باشه ، همین طور داداش رضای گل که همیشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت به قلم شیرین |
|
|
و باز هم سلام
نشون بدم خیلی آرومم در حالیکه بیقراری و دلتنگی شب و روزم رو پر کرده . دیگه عادت کردم به اینکه شب تا صبح تو تاریکی و بدون نور سیمین بهبهانی بخونم یه وقت مامان نگران نشه از اینکه دخترش فقط روزی 4-3 ساعت میخوابه ! جلوش به جای همایون ، هایده گوش میکنم نگه دخترم افسردست ! دیگه عادت کردم به دورویی ، به خنده های الکی ، به گریه های شبونه یواشکی ، به اینکه کاری کنم مدیرمون ایمان منو بزنه تو سر بقیه بچه ها . . . فکر کنه من واقعا دخترخوبیم . بیچاره اگه منو بیرون مدرسه ببینه نمیشناسه . . . دیگه عادت کردم نشون بدم از خوندن کتابای بابام لذت میبرم در حالیکه در تمام مدتی که کتاباشو میخونم به این فکر میکنم که دیگه عادت کردم به اینکه موقع کنفرانس درس تاریخ طوری نشون بدم که از هیتلر بدم میاد در حالیکه من به اقتدار و دیگه عادت کردم اما به چه قیمتی ؟! به چه قیمتی عادت کردم به اینکه عشقمو قایم کنم نکنه کسی مجبورم کنه رهاش کنم ؟! به چه قیمتی عادت کردم به اینکه وقتی بابام میپرسه چه خبر؟ بگم بابا جون سلامتی همه چی رو به راهه . . . به چه قیمتی عادت کردم به دروغ گفتن و راستگو جلوه دادن ، به نفرت داشتن و نشون ندادن ، به غصه خورن و دم نزدن . . . دفترچه تلفنم پرشده از اسمای جورواجور ، پر شده از تلفن با کدای مختلف اما چه فایده ؟! تمام تمام کسایی که احساس میکنم میفهمن چی میگم سه نفرن که اونهام مدتهاست لابه لای صفحات درد آور دوری گم دیگه عادت کردم به ادای آدمای مهربون رو درآوردن ، به ژست آدم مؤدبا رو گرفتن ! دیگه عادت کردم به کثافت بودن ، به لجن بودن و بوی عطر دادن . . . پس مهم نیست . مهم نیست اگه مامان فکر میکنه من رفتم کلاس کنکور اما من ... مهم نیست اگه بابا تصور میکنه دخترش چون هرچی خواسته داشته الان خوشبخته خوشبخته ! مهم نیست اگه صدای گریه های منو هیچ کس نمیشنوه ، شعرامو هیچ کس نمیبینه ! مهم نیست اگه گیتارم یکساله دست نخورده گوشه اتاق کز کرده ! مهم نیست اگه عروسکام همشون بغض دارن ! مهم نیست اگه دلم براش تنگ میشه اما بهش نمیگم از ترس اینکه یه وقت بره تنهام بذاره ! مهم نیست اگه منتظره موقع خداحافظی منم بگم دوسش دارم ، منم سفارش کنم مواظب خودش باشه اما من ساکت مهم نیست اگه ترجیح میدم به جای قدم زدن باهاش رو برگای پائیزی تنهایی برم پارک و بازی بچه ها رو نگاه کنم ! مهم نیست ... مهم نیست ...
مهم اینه که من دیگه عادت کردم نفس بکشم اما زندگی نکنم !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
سلام
نماز و روزه هاتون قبول بعد از افتضاحی که پارسال پیش اومد بنده خدا مدیرمون میترسه برامون استاد جوون بیاره به هر حال واسه من دعا کنین با همه بدبختی و مصیبت تحمل کردن این آقایون کذایی
می تراود مهتاب میدرخشد شب تاب نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم میشکند نگران با من استاده سحر میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر در جگر لیکن خاری از ره این سفرم میشکند نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم میشکند دستها میسایم تا دری بگشایم بر عبث میپایم که به در کس آید در و دیوار به هم ریختشان می تراود مهتاب میدرخشد شب تاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در میگوید با خود : غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند ... تا بعد
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
سلام
و بعد از مدتها سلام از همتون ممنونم از همه کسایی که تو این شرایط سخت ، تو این ۶ ماه منو تنها نذاشتن مریم عزیزم ... الهه مهربونم ... بابک دوست داشتنی ... فرزانه نازنینم ... و ... مرسی . امیدوارم هیچ موقع گرفتاری سراغتون نیاد اما خدا کنه اونقدر لیاقت داشته باشم که بتونم جواب محبتهاتونو بدم برای امروز حرف دیگه ای ندارم اما منتظر پستای بعدی باشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
سلام
از همه ی کسایی که لطف کردن و بهم سر زدن و کامنت گذاشتن ممنون. بی مقدمه میرم سراغ اصل مطلب چون باید زود برم. بابک جان شرمنده عزیزم به خاطر اینکه بی اطلاع چند صباحی غایب بودم و امیدوارم به زودی بتونیم با هم صحبت کنیم خیلی چیزا رو میخوام برات تعریف کنم پسر... شدیداْ به مشاورت نیاز دارم! خیلی... از بقیه هم معذرت میخوام برای اینکه بی خبر ناپدید شدم. جیران جونم دلم خیلی هواتو کرده عزیزم. دعا کن این مشکل من برطرف شه یه روز ناهار بیای مهمون خودم و قابل توجه بعضیا: بنده زیرآبی نرفتم نمیرم و نخواهم رفت! شمائید که زیرآب سیر کردین همه رو زیرآب میبینین جناب!... بپا خفه نشی... خلاصه که ممنون از همه تون. امیدوارم به همین زودیا به جمع پرمهرتون برگردم برام دعا کنین... تابعد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت به قلم شیرین |
|
|
حرف اول آدرس من آرشیو |
| همه اون چیزی که میتونستم بگم ... باور کنید !! |
اسفند نشین برکه تنهایی
به وامق ها بیاندیش که عذرا از پس ابرهای فراق تنهاست . همچون لیلی شب در بیکرانه مجنون غرق شو که رامین را شتاب وصلت ویس به صد شوق است در خوابهایت به گندمزار هدایت حوا برو و به آدم بگو که دوستش داری . اسفند نشین برکه تنهایی شیرین باش که فرهاد از تیشه زنی خسته ست . . . . . . . . |
| شیرین |
|
شیرین یک دوست |
| عزیزترین ها |
|
الهه سهراب جیران مهدی شریعتی عرفان کوشولو هادی محمد علی در جستجوی معنا سپیده رضا متین |
|
RSS
|